📚من عاشقش بودم‌...

به خانه ی ما که می‌آمدند، حالم عوض می‌شد. یادم هست یکبار مدادرنگیِ بیست و چهار رنگی را که دوستِ پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده‌ بود نویِ نو نگه داشتم تا عید، که اینها آمدند و هدیه کردم به او...

که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان...

یکبار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشت‌ِبام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون نِل را تا انتها ببیند. این‌بار اما داستان فرق می‌کرد. دیشب به من گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد . بی‌وقت هم آمده بودند، وسطِ زمستان. زمستان برفی اوایلِ دهه شصت. من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر. او، دو سال از من کوچک‌تر.

هرکاری که کردم خوابم نَبُرد، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم و زدم به دل کوچه، به سمت فتحِ حلیم و بربری. هوا تاریک بود هنوز؛ اما کم نیاوردم... رفتم تا رسیدم به حلیمی، بسته بود. با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز می‌شود. خلاصه؛ در صبحِ برفی❄️، با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت!

نان و حلیم بالاخره مهیا شد و برگشتم. وقتی رسیدم خانه، رفته‌بودند... اولِ صبح رفته‌ بودند که زودتر برسند به شهر و دیارِ خودشان. اصلا نفهمیده‌ بودند من نیستم... خستگیش به تَنَم ماند...

وقتی تلاش می‌کنی

برای حال خوب کسی و نمی‌بیند،

خستگیش به تَنَت می‌ماند..

همین...🥀